هواپیما

 

عاشق هواپیماست ...

از کنار مغازه های اسباب بازی فروشی که رد می شیم ، چشمش به هواپیماهای پشت ویترین خشک می شه ...

تا صدای هواپیما می شنوه ، آروم و قرار نداره تا ببریمش تو حیاط و هواپیما رو تو آسمون ببینه ...

می برمش واسه مسابقه نقاشی جشنواره سلامت . فقط ستاره می کشه و هواپیما . روانشناس که نقاشیشو می بینه ، می گه بچه بلند پروازیه که فقط آیتم های توی آسمون رو نقاشی می کنه ... و خب ، مامان دلش میخواد میون اون همه جمعیت ، جیغ شادی بکشه ...

و امروز ازش می پرسم واسه شام چی درست کنم ؟ یه فکری می کنه و می گه " خورش هواپیما "  !!!


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

candleنوشته شده توسط در چهارشنبه ٦ آبان ۱۳۸۸ ساعت ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ | لینک ثابت نظرات ()

الویه

 

میخوام بهش سالاد الویه بدم . دوست نداره . یه قاشق الویه می برم نزدیک دهنش ، روشو برمی گردونه ... یه قاچ کوچیک خیارشور می ذارم روی الویه ی توی قاشق ، که مثلا گولش بزنم ! که به هوای خیار شور ، الویه رو هم بخوره . خیار شورو که می بینه ، خوشحال می شه ... دهنشو باز می کنه . قاشقو می برم نزدیک دهنش . تو یه چشم به هم زدن ، خیارشورو می قاپه و الویه توی قاشق باقی میمونه ...

خنده م می گیره ... ولی جلوی خودمو می گیرم . اخمامو می کشم تو هم و تا میام بهش اعتراض کنم ، با اون چشمای شیطونش می گه :

" مامان دَعیده ! خیلی بلا شدما . "   

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

candleنوشته شده توسط در سه‌شنبه ٧ مهر ۱۳۸۸ ساعت ۳:٢٩ ‎ب.ظ | لینک ثابت نظرات ()

کیک شکلاتی

 

یه کیک شکلاتی می پزم ، می ذارم جلوش ، می گم چهار چنگولی برو توش ! بمال به دست و صورتت ( همون کاری که همیشه دلم می خواست انجام بدم ) ...

یه کم نوک انگشتشو داخل شکلاتِ کیک می کنه . بدش میاد . سریع دستشو می کشه کنار . با یه حالت بدی انگشتشو نگاه می کنه و می گه  " دست تتیف تد ! بتور . "  ( دست کثیف شد ! بشور . )

یادم میاد که آرزوهای بچگی پدر و مادرا ، همیشه آرزوی بچگی بچه ها نیست ...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

روی کیکو با شلیل تزیین می کنم . عاشق شلیل هست ، ولی نمی دونم چرا شکلات دوست نداره . شکلات روی کیک هم که نرم هست ، دیگه بدتر ...

دلش می ره واسه شلیل های روی کیک . ولی دلش نمی خواد با دست ورداره . می ترسه بازم دستش کثیف شه . از من می خواد بهش شلیل بدم . شلیل رو از روی کیک برمی دارم . دهنشو باز می کنه و چشماش از خوشحالی برق می زنه . ولی همین که می بینه زیرش شکلات چسبیده ، انگار دنیاشو ازش می گیرن ... با یه اخم کمرنگ می گه  " مامان ! شما بُکُر . "  ( مامان ! شما بخور . )

و من دلم می خواد بجای شلیل ، لپاشو بخورم ...

 

 


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

candleنوشته شده توسط در یکشنبه ٢٢ شهریور ۱۳۸۸ ساعت ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ | لینک ثابت نظرات ()